یادم هست وقتی در هجوم زندگی شکسته میشدم و دیوارهای احساسم ترک میخورد، با غرق شدن در دامن شعر و ریختن عصارۀ این دردها در چند بیت به خلسه و آرامشی میرسیدم که تا مدّتها همچون یک شراب ناب در خماری خود هیچ دردی از زندگی درک نمیکردم و این چرخۀ هجوم دردها و شعر گفتن ادامه داشت تا زمانی که دایرۀ غم گسترده شد. عقدهها انبوه شدند و طاقت احساسم ویران شد. دیگر کلمهای نبود که مرا توصیف کند و من زیر آوار بلا دفن شده بودم. نهتنها جوهرۀ شعرم بلکه جوهر وجودم خشک شد و سردردهای گاه و بیگاهم مستمر و در بعضی اوقات همیشگی شدند. برای مواجهه با این وضعیّت، پادزهری در وجودم تکثیر شد و ضخامت قلبم روز به روز بیشتر گردید تا اندوه و شادی به یک میزان بر اندرون من بیاثر باشند. حال هرچه بر من میرسد بر جنازهای متحرّک است که در وادی ندانمگرایی تنها اکسیژن این کرۀ خاکی را مصرف میکند تا بلکه نوری ورای رویاهای بافتنی دیگران و بزرگانشان در این تاریکی مطلق پیدا کند.
برچسب:
نویسنده: ایلیا رستگار