
نویسنده: هادیتک - سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ مرگ، شوخی بدی بود که زندگی با من کرد. اوّلین باری که با مرگ آشنا شدم شاید 5 یا 6 سال داشتم. فریادی توی کوچه به هوا رفت. همسایهها با شتاب رفتند خانه کسی که از آنجا هوار میآمد. من هم فرصتی یافته بودم که در کوچه بازی کنم. در میان بازی تصمیم گرفتم من هم بروم و از نزدیک جویای اتفاق شوم. وارد حیات شدم که شلوغ بود. جلوی پنجره بزرگی که رو به حیاط باز میشد ایستادم و به داخل اتاق نگاه کردم. تقریبا وسط اتاق، نزدیک پنجره جسمی شبیه آدم بود که رویش به طور کامل چادر سیاه انداخته بودند و اطرافش زنهای همسایه شیون میکردند. آدم درازی بود. مربوط به پیرزن همسایه میشد. این را از حرفهای مردم فهمیدم. با خودم میگفتم چطور آن پیرزنی که همیشه دولا راه میرفت میتواند اینقدر...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ گودال عجیبیست دنیا. به نظر هیچ عدالت معقولی در آن وجود ندارد. در برابر بیشترین فشارها و ظلمها، هیچ دلگرمی و یقینی وجود ندارد و هر امیدی صرفا یک دلخوشی و محرّک موقت برای ادامه مسیر به نظر میرسد. بعضی وقتها گذر عمر شبیه یک تصادف ناخوشایند به نظر میرسد که برای عده ای جز رنج و تقاضای مرگ، عایدی دیگری ندارد. این همه نابرابری تنها با یک حقیقت قابل تحمل است ولی حیف که طبق معمول باید به دروغ هم که شده بگوییم ما توانایی درک این حقیقت را نداریم. بخوانید...
ادامه مطلب
برای توقّف فرسودگی خود نیاز به استراحتی بزرگ دارم. استراحتی در کمال آرامش و به دور از هیاهوی روزمرّگی. برای شروعی دوباره تا با امید بیشتری دردهای اطرافم را تحمّل کنم. دردهایی که در کمال نابرابری بر اقشار زحمتکش تحمیل میشود. بیخود نیست که همه رغبت دارند کارمند دولت و وابسته به حقوق دولت باشند چون نه تنها مایحتاجشان تأمین است بلکه از هزاران مزایا نیز برخوردارند حال آنکه افرادی مثل من حتّی با تجربۀ کاری و علمی به مراتب بالاتر از یک کارمند حرفهای دولتی، برای یک لقمه نان با قانون کار و بدون هی...
ادامه مطلب
سالها فلسفه بافتم و به ریز و درشت مسائل ورود پیدا کردم. چه شبها و روزها که در اندیشۀ موضوعی که مثل خوره به جانم افتاده بود سپری شد. یاد حرف سقراط میافتم که گفته بود: «ازدواج کنید، اگر زن خوبی نصیبتان شد خوشبخت میشوید اگرنه مانند من فیلسوف خواهید شد.» تمام روزها و شبهای ملالآوری که گذراندم همگی پر از فلسفههایی بود که جز بار افسردگی هیچ چیز دیگری حاصل نداشت گویی که بدبختی را به همسری گزیده باشم. میخواهم قلبم را که از نو زنده شده است آذینبندی کنم. شکوفههایی که در طول سالها له شده بوند دوباره بکارم و آبشان دهم. لباس نو بر قامت روحم بپوشانم و حالم...
ادامه مطلب