
در این گزارش به بررسی کامل «آخرین منزل، امید» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. باورهای ما درون ما را میسازند و درون ما همان بهشت و جهنمی خواهد بود که به طرق مختلف و با تعابیر متعدد سعی در قبولاندن آن به ما داشته اند. دنیا تمام تلاشش را به کار گرفته تا من شکست خورده ترین آدم روی زمین باشم و به این...
ادامه مطلب
در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «دشمنی به نام پیری» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. پیری را گاه میستایند شاید چون همه اسیری در چنگال بیرحم او هستند. شاید تجربه و نگاه ژرف را از مزایای آن میدانند. هرگاه یک بیماری، زمان پیری مستولی شود، آن را به قضا، قدرت ماورایی، روزگار، زمان و... نسبت میدهند و کمتر کسی زبان ...
ادامه مطلب
در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «در امتداد راستی» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. پاکی هست، صداقت هست، زیبایی هست. از هر سنگری هم که عقبنشینی میکنم باز یک قدرت مخفی مثل یک محافظ قوی عمل میکند. سنگرهایی که عدّهای شیّاد در طول قرنها با شناخت دقیق و سوءاستفاده از ویژگیهای بشر، آدمها را درگیر خود کردهاند و این ما...
ادامه مطلب
در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «در جستجوی حقیقتی برای ادامه» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بعد از آنکه روزی آخرین نفسهایم را شمردم، بسیار دوست دارم بدانم زندگی فعلی جز یک خواب ملالآور طولانی که اتفاقا بسیار هم سریع گذشت نبود. تمام عمر به امید رسیدن به اهدافی گذشت که قطعا نمیشد به همه آنها رسید. که اگر آن ام...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ پیری را گاه میستایند شاید چون همه اسیری در چنگال بیرحم او هستند. شاید تجربه و نگاه ژرف را از مزایای آن میدانند. هرگاه یک بیماری، زمان پیری مستولی شود، آن را به قضا، قدرت ماورایی، روزگار، زمان و... نسبت میدهند و کمتر کسی زبان به دشنام پیری میگشاید. به نظر هیچ ارزشی در فرسایش و از کار افتادن جوارح وجود ندارد. قلم صُنع میتوانست طرح بهتری بیافریند و لزومی در طی این مسیر پر از درد وجود نداشته باشد. از طرفی عدالت هم رنگ باخته چرا که هرکس چرک کف دست ...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ پاکی هست، صداقت هست، زیبایی هست. از هر سنگری هم که عقبنشینی میکنم باز یک قدرت مخفی مثل یک محافظ قوی عمل میکند. سنگرهایی که عدّهای شیّاد در طول قرنها با شناخت دقیق و سوءاستفاده از ویژگیهای بشر، آدمها را درگیر خود کردهاند و این مافیای اعتقادی هنوز هم قربانی میگیرد. اینها ویژگیهای بشر را خوب نشانه گرفتهاند. اینها میدانند اگر آن هندل غیرت، تعصّب و افراط را روشن کنند، تا نسلها نان خود و نوادههایشان را تضمین کردهاند. از این رو مخالفت با آنان جزای...
ادامه مطلب
بعد از آنکه روزی آخرین نفسهایم را شمردم، بسیار دوست دارم بدانم زندگی فعلی جز یک خواب ملالآور طولانی که اتفاقا بسیار هم سریع گذشت نبود. تمام عمر به امید رسیدن به اهدافی گذشت که قطعا نمیشد به همه آنها رسید. که اگر آن امیدها و میل به جاودانگی نبود، به ندرت نسل بشر ادامه پیدا میکرد چرا که دیگر کارگری نمیماند که مطامع اربابان و صاحبان قدرت را به جای آورد و فریفته امیدهایی باشد که به نسیه به ایشان فروخته میشود و آن اربابان برای ادامه حیات خود بایستی دست به کار میشدند و از بزرگترین لذتشان که قدرت است...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ مرگ، شوخی بدی بود که زندگی با من کرد. اوّلین باری که با مرگ آشنا شدم شاید 5 یا 6 سال داشتم. فریادی توی کوچه به هوا رفت. همسایهها با شتاب رفتند خانه کسی که از آنجا هوار میآمد. من هم فرصتی یافته بودم که در کوچه بازی کنم. در میان بازی تصمیم گرفتم من هم بروم و از نزدیک جویای اتفاق شوم. وارد حیات شدم که شلوغ بود. جلوی پنجره بزرگی که رو به حیاط باز میشد ایستادم و به داخل اتاق نگاه کردم. تقریبا وسط اتاق، نزدیک پنجره جسمی شبیه آدم بود که رویش به طور کامل چادر سیاه انداخته بودند و اطرافش زنهای همسایه شیون میکردند. آدم درازی بود. مربوط به پیرزن همسایه میشد. این را از حرفهای مردم فهمیدم. با خودم میگفتم چطور آن پیرزنی که همیشه دولا راه میرفت میتواند اینقدر...
ادامه مطلب
میدانی فرق بین من و تو در چیست؟ فرق ما در اینست که تو برای رد تمام آنچه من میگویم بهانه داری اما من لابلای فریادهای اختلاف، ثانیهای به ریشه باورهایم ضربه تردید میزنم تا شاید مسیرم را به سمت حقیقت کج کنم حال آنکه من چنین تلاشی را در تو نمیبینم. تو شبیه خدایان بر آنچه باور داری مهر قطعیت میزنی و من متزلزل از همه جا با تکیه بر آنچه یقین میدانم حرکت میکنم و بیم آن دارم که در جریان همین تزلزلها از حرکت بایستم. در چشم دیگران تو نماد قدرت مینمایی و من در هیئت ضعف. اینگونه است که امثال تو هر روز پررنگتر و مطمئنتر پیش میروند و من تا آن زمان که نفس دارم زیر ساطور تردید به هر گوشه میگریزم تا بنیانم از هم نپاشد. بخوانید...
ادامه مطلب
ای پیری، ای کلاف در هم تنیده عمر، ای یاور صمیمی و دیرین مرگ؛ اگر بگویم از تو نمیترسم دروغ گفتهام اما به گمانم ترسی بزرگتر از تو و مرگ وجود داشته باشد. من از آن روز بیم دارم که تو چون ماری گرسنه اطراف من حلقه زدهای و مرگ جای دندانهای تو نشسته و من از بیم آنکه مبادا گفتههای دوپایان به خصوص دیندارانشان از کیفیت پس از مرگ صحیح باشد، به فکر بازنشانی افکارم بیفتم و دست به اعمالی بزنم که یک عمر آنها را با عقل ناقص خویش انتقاد کردهام. از خویشتن میخواهم که در راهی که در آن به یقین نرسیدهام قدم پیش نگذارم و اگر یک دم مانده به مرگ حتی به گفتههای این دوپایان ذلیل یقین آوردم، هرگز عناد نورزم. بخوانید...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ من همیشه در برزخ توانستن و نتوانستن، شروع کردن یا نکردن یک فعالیت تاثیرگذار در زندگی بودهام. مهمترین کارها هم بیارزش مینماید و در کل چیزی نیست که آدم بخواهد برایش تلاشی انجام دهد. زندگی یک جنگ بزرگ است که ظلمها و مرگهای پیرامون، همیشه ناقوس دشنام و شکست ما را بلند میکنند و حتی امنترین دیوارها و اثربخشترین اکسیرهای حیات نیز کمک چندانی به حفظ ما نخواهند کرد و بالاخره روزی زیر شمشیر مرگ، طوری خواهیم شد که قبل از تولد بودهایم. بخوانید...
ادامه مطلب
زندگی وارد مرحله جدیدی شده است. از طرفی فرصت پرداختن به علایق ندارم و از طرفی میخواهم به خاطر همان کارهایی که مانع پرداختن من به علایقم شدهاند روزها سریعتر بگذرند. این نوع روزمرگی بسیار آزار دهنده تر از بقیه است.بعضی وقتها فکر میکنم شاید باید دوباره عاشق شوم. عشق حتی اگر از پایینترین نوعش هم باشد باعث امید هرچند کاذب، شوق، تکاپو، تلاش، نشاط و هرچیز مثبتی است که یک انسان نرمال به همه آنها نیاز دارد. در جوانی شعر، زیباترین دستاورد من از عشق بود. چیزی که سالهاست به زبانم هم جاری نشده است. من دردهای زندگی را با شعر، با غرق شدن در سرایش چند بیت در یک تاکسی هم حل میکردم اما این روزها درد مثل خوره در تمام جانم نفوذ پیدا کرده است. شاید همین که زیبایی را دوست دارم، هنر را دوست دارم و با وجود حرکت به ...
ادامه مطلب
شرایط همیشه بصورت برابر پیش نمیرود. گاه در بدترین شرایط با مشکلاتی مواجه میشوم که در چنین وضعیتی تقریبا یک از پیش باخته هستم. حتی وقتی دنیا تصمیم بگیرد شرایط را مجدد برابر کند، دوباره آثار باخت قبلی چنان قدرتمند در سمت مخالف در برابر ذهن صفآرایی میکنند که امکان هیچ بردی وجود نداشته باشد. اینجاست که نتایج این باختها در نگاهها و زبان مردم نمود پیدا میکند. هرچند هیچکدامشان برای من اهمیتی ندارند ولی به این اندیشه میکنم که چه بیلیاقتهایی به زور چرک کف دست و یا ژن خوبشان همیشه ادعای یک قهرمان را داشتهاند در حالیکه عنوان بازنده هم برایشان زیاد است. بخوانید...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۲ گودال عجیبیست دنیا. به نظر هیچ عدالت معقولی در آن وجود ندارد. در برابر بیشترین فشارها و ظلمها، هیچ دلگرمی و یقینی وجود ندارد و هر امیدی صرفا یک دلخوشی و محرّک موقت برای ادامه مسیر به نظر میرسد. بعضی وقتها گذر عمر شبیه یک تصادف ناخوشایند به نظر میرسد که برای عده ای جز رنج و تقاضای مرگ، عایدی دیگری ندارد. این همه نابرابری تنها با یک حقیقت قابل تحمل است ولی حیف که طبق معمول باید به دروغ هم که شده بگوییم ما توانایی درک این حقیقت را نداریم. بخوانید...
ادامه مطلب
از بعضی چیزها خیلی وقت است عبور کردهام و هیچ تصوّری از بازگشت ندارم حتّی اگر در این باقیمانده عمر، بهشتی عینی برایم رؤیت شود. شاید از نظر خیلیها من سنگی شده باشم که هیچ معجزه ای مرا تکان نمیدهد اما آرامش فعلی من در این بلاتکلیفی محض بسیار بیشتر از آرامشی است که برایم ترسیم میکنند. عقل و منطق تنها راهنمای من خواهند بود و یک مسیر بیشتر برای گذر از این همه گردنه که حتی خانواده و دوستان، تو را به سمت آن میکشند وجود ندارد و آن گذاشتن علامت سوال در برابر هر بایدی است که میخواهد تو را -به زعم خود- به راه راست هدایت کند. هرجا تبلیغات بیشتر، هرچه صدای دهل بلندتر و هرچه اصرار بیشتر باشد، باید تکیه کرد بر همین عقل مبتنی بر علم و حقیقتی که بسیاری با تکیه بر آن، افسار آدمها را در دست گرفته اند. تو قطع...
ادامه مطلب
بسیار مضحک و بسیار موجبات خنده خواهد بود وقتی اساس و اعتقاد بنیادین یک انسان در چشم بر هم زدنی فرو بریزد و همچون زلزله و صاعقه توأمانی که بر جانش افتاده، بداند تمام آنچه بخاطرش حتی حاضر بود جانش را فدا کند صحت نداشته است. زمانی که پس از سالها تعمّق و تجربه حقیقتی آشکار میشود و اعتبار یک قدرت در ذهن فرومیشکند، پرده ها می افتند و آن زمان پیامبر عقل شروع به رسالت میکند. دیگر ارزشی بالاتر از این نیست که صوابی نه به خاطر ثوابش، نه به خاطر رضای شخصی یا قدرتی، نه به خاطر جهانی دیگر، نه به خاطر نتیجهای بلکه فراتر از آن بیدلیل صورت پذیرد. خوبی'>خوبی برای خوبی. خوبی به این دلیل که این زندگی برای آنها که دچار مشقتی هستند آسان تر بگذرد. وقتی همه چیز به کناری میرود و بطن غم سر از خاک برمیآورد، سکوت آدم ب...
ادامه مطلب
روی دورترین و کم گذرترین نیمکت پارک که در سایه یک درخت قدیمی در خلوت شب آرمیده بود نشستم. درونم قرار بر ماندن در این قفس نداشت. بخاطر حس غربتی که از کودکی در وطن احساس میکنم، دوست داشتم روی این کره پر حسرت، در دورترین نقطه از نقطه فعلی قرار داشتم. شاید نقطهای در تقارن با اینجا. شاید جایی در جزیرهای حوالی امریکای جنوبی. دوست داشتم اگر بشر قادر بود حیاتی در کرهای ناشناخته برپا کند، من جایی آنسوی آن کره ناشناخته درست پشت به زمین بودم و از نفسهایی که برایم مانده استفاده میکردم. من در فرار از چیزی هستم که خود نمیدانم. من ظرفهایی دارم که هرگز درست پر نشدهاند و هرگاه لیوانی پر میبینم بیآنکه حسادتی به سراغم بیاید، دلتنگ میشوم. غم تمام وجودم را محاصره میکند. رنگ رخسارم از دردی پنهان خبر میدهد و ر...
ادامه مطلب
من پول را رها خواهم کرد آن زمان که دیگر مرا آزار ندهد. دیگر کوچه به کوچه دنبال او نخواهم دوید اگر بر جان من زخمی تازه نزده و فرار نکند. گاه مسیر رفتنش را در نهایت اندیشه حدس میزنم امّا همانجا خنج...
ادامه مطلب
شعر در نهاد من با اوّلین عشق متولّد و با آخرین عشق از وجودم پر کشید و رفت. شاید تنها افسوس من این باشد که چرا وقتی الهۀ شعر در اندرون من گردهٔ عشق میافشاند، به اندازۀ کافی شعر نگفتهام. از من اشعار کوچک و بزرگ بسیاری بر جای ماند که گمان نمیکنم قادر به تکرار آنها باشم. گاهی ساعتهای متوالی تمرکز و غرق شدن در فضای شعر و ادب، جز دو بیت جدول ضربی که به زور روی مَرکب عروض و قافیه نشستهاند حاصل دیگری ندارد. اکنون وارد دنیایی شدهام که به واسطۀ دغدغههای مادّی، هزاران فرسخ از علاقهٔ خود دورم و چارهای جز پناه بردن به قلم نیست به این امید که آب این چشمه نیز همچون اقیانوس شعر خشک نگردد. ...
ادامه مطلب
نویسنده: هادیتک - چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ هر انسانی در زندان مشخّصی بزرگ میشود که قواعد خانواده اوّلین میلههای آن هستند. بعد مدرسه، بعد شهر، بعد کشور و در نهایت دنیا چارچوبهایی دارد که یک آدم ناخواسته یاد میگیرد آنها را رعایت کند. تمام این قواعد هرچند به نظر متفاوت و یا متضاد باشند ولی در مسیر بنیانگذاران آن حرکت میکنند. چه بسا انسانهایی که سالهاست زیر خروارها خاک دفن شدهاند ولی ...
ادامه مطلب